بار اولی که برگشتم تهران، احساس کردم انگار همين ديروز بوده که ترکش​کردم. اون يک سال انگار در خواب و رويا گذشته. انگار يکی اون روز آخر رو به اين روزی که برگشتم کوک زده بود. تنها چيزی که باعث می شد گذر زمان رو درک کنم، جای خالی آدم ها بود. فکر کردم اين حس مختص بار اول است و بس. اما بار دوم باز در راه خانه از مهراباد، همين حس مرموز را داشتم. لا کردار، تلخ​ و شيرين بود این حس. نصفه شب از خیابون های محبوب نارنجی رنگم ( به خاطر نور خیابون ها) می گذشتيم و به در و ديوارها و مغازه های آشنا خيره شده بودم. انگار می خواستم تصويرشان را تو ذهنم نگه دارم و ابدی کنم يا اين که با تصاوير دو سال قبل مقايسه شان کنم. بار سوم آمدم بعد از يک سال. چهره هايی که دوستشان داشتم و دارم پشت شيشه های مهرآباد به رویم لبخند می زدند. چقدر هيجان زده شدم. دوستی که به خاطر آمدنم مرخصی گرفته بود تا سورپريزم کند. شب کنار هم تا صبح ناگفته های يک سال غيبتم را مرور کرديم، خنديديم تو تاريکي، جلوی دهانمان را گرفتيم که مبادا صاحب خانه ها را بيدار کنيم. گفتم و گفت، شنيدم و شنيد. چقدر دوستش دارم خدايا. فردا صبح با هم رفتيم تهران گردی از ۹ صبح تا ۱۰ شب. رفتيم انقلاب، جمهوري، ولی عصر، قنادي، چلوکبابی نايب پارک ساعي، سينمای ميدان ولی عصر و فيلم زن زيادی... باز هم یک سال نبودنم محو شده بود گم شده بود آن وسط. اما باز نبودن چند عزیز گذر زمان را مثل تلنگري، ياد آور شد...

اين نوشته ی سرزمين رويايی علت نوشتن اين چند سطر شد. هرچند با احساس پرسوناژ درون نامه همذات پنداری نمی کنم ولی زیبا نوشته شده. هزارتو را بخوانيد، خالی از لطف نيست...



Comments: Post a Comment






تماس با من

دوستان



آرشيو

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

Weblog Commenting by HaloScan.com